تو بین منتظران هم
عزیز من چه غریبی
عجیب تر که چه آسان
نبودنت شده عادت
نه کوششی
نه وفایی
فقط نشسته و گفتیم
خدا کند که بیایی... .
خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی....
سلام
امروز :جمعه
یک روز دلگیر دیگر را هم بدون تو سر کردم
به یادت به پایان رساندم
با نام آفریننده ات آغاز کردم
برایت دعا کردم آل یاسین خواندم دعای فرج خواندم...
امروز عجل لولیک الفرج شده بود ورد زبانم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علی آل یاسین
السلام علیک یا داعیه الله و ربانی آیاته...
آل یاسین مرهمی است بر درد هایم
دعایی که یادآور توست....از شهد شیرین وصال و ...
جمعه ها گذشت و باز هم نیامدی و نیامدی و...
گذشت زمان همه چیز را سخت تر می کردو انتظار را طاقت فرساتر و من که حتی نای حرف زدن بر این زبان عاجزم نمانده بود باز هم می نوشتم و می نوشتم و...می نویسم
نمی دانم از دریای اشکی که در نبودت ریختم بگویم یا از انبوه منتظرانی که...
یا از آدم هایی که چشمشان به در آسمان سفید شد که بیایی و... نیامدی
شاید منتَظَر بودن خیلی سخت تر از منتظر بودن است
مگر نمی شنوی این همه آل یاسین را این دریاهای اشک را نمی بینی؟
این رودهایی را که در غم نبودت جاری است؟
پس چرا؟چرا نمی آیی؟
خسته شدم از این همه بازی کردن با کلمات...
از گفتن شعر هایی که حتی خودم هم قبولشان ندارم
می خواهم ننوشته بخوانیَم
بخوان
اولِ قلبم
وقتی بازش کنی نوشته
به نام خدا
اما نه چیزی که همه می گن
خدایا به نام خودت ، خودت که یاری ام دادی تا پای در این وادی مقدس بگذارم پس یاری ام کن که در همین اول راه وا نمانم در این بیابان حیرت به یاری ات نیاز دارم خدایا
نمی دانم این راه همان راهی است که تو می خواهی یا نه پس کمکم کن
خدایا حالا که پای در راه نهاده ام بیشتر از گذشته ها به کمکت نیاز دارم
گذشته هایی که شاید می خواستم همه چیز را حتی خودم را هم دور بزنم
خدا جون کمک!
جالبه مگه نه این همه معنی و مفهوم رو تو یک به نام خدا گنجونده باشم
به قولی همه رو ام پی تری کردم که همه نتونن بخونن اما تو...
پس...
بخوان
بعد
بعد از به نام خدا
فقط یک کلمه نوشته: انتظار
حک شده روی قلبم بر تمام وجودم
در پس این کلمه دنیایی حرف نهان است از جمله یک خط سرخ که آن را انتظار می نامند
و ...
ادامه ی فضای خالی قلبم را هیچ پر می کند
می بینی؟
فقط تویی
ولی قلبم دارد از سنگینی نبودت می ترکد
می خواهم فقط بنویسم
بیا
به زبان همه وقتی خسته می شوند
بیا و ظلمت ادراک این آدمهای کورِ به ظاهر بینا را چراغان کن
بیا که ...
دیدی باز هم شد بازی با این کلمه های...
انگار همه بازی کردن را دوست داریم برای همیشه
در کودکی با عروسک هایم بازی می کردم بهشان آب می دادم بخورند
می خواباندمشان
حالا فرقی نمی کند فقط به جای عروسک با کلمات بازی می کنم
بهشان آب و تاب می دهم
لالاییشان میکنم
باهاشان بازی می کنم...
بیا که دیگر قلم از پا افتاده
بیا سیصد و سیزده نفر منتظری که شاید نداشته باشی یاری ات می دهند
بیا عروسک هایم هستند
رستم هست
سهراب، اسفندیار
بیا که همه ی افسانه هاو شاعر هامنتظرند تا یاری ات کنند حتی بدون شمشیر
با قلمشان...
بیا که قصه ها هم منتظرت هستند
منتظر هجوم نگاهت بر سطر سطر وجودشان
بیا...
پی نوشت:
امروز اولین روز از ماه مبارک رمضان است
خوشحالم توفیق بودن و روزه گرفتن رو پیدا کردم
فرا رسیدن این ماه رو به همه تبریک می گم
سلام
امروز:یکشنبه
تا جمعه خیلی مانده، تا روز قرار ...
روزی که می گویند می آیی..! کاش آن روز زودتر برسد
روزی که بیایی و تسکینی باشی بر قلب جهانیان، آنانی که در انتظارت تاب و توان از کف داده اند...
این جمعه که در پیش است با دیگر جمعه ها تفاوتی آشکار دارد.
این جمعه جشن داریم ...
این جمعه همه جا صحبت از توست.
فرق این جمعه این است که همه با هم در اضطراب فرو می روند اضطرابی همه با هم در آن شریکند:
این که...
این که...
همهمه ای در می گیرد
لب ها به زمزمه ای گشوده می شود:
نکند این بار هم نیاید
و چشم ها غرق در خیال روی ماهت به ناگهان...
نکند نیایی
این جمعه تولد توست
آقا جان کاش قابل بدانی و ...
کاش ...
کاش بیایی...
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: واگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چه قدر زیبا بود ؟دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی من به هیچ چیز توجه نکردم.
سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره ی مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند.!!!
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.
تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی. و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت.تامی از غصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت.
تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود :
مادر، دوستت دارم
مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپز خانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.
تابلوی قرمز قلب هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است.مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.
تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی. و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت.تامی از غصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت.
تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود :
مادر، دوستت دارم
مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپز خانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.
تابلوی قرمز قلب هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است.
فرمانده سربازان را جمع کرد،سکه ای از جیب خود بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می اندازم، اگر رو بیاید پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شکست می خوریم.
بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازن همه با دقت به سکه نگاه کردندتا به زمین رسید.
سکه به سمت رو افتاده بود.
سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.
پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان، شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟
فرمانده با خونسردی گفت: بله. وسکه را به او نشان داد.
هر دو طرف سکه رو بود.!!!
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیز هایی را که درباره ی خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده ی آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه ی تخته ی شنا رفتو دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه بزند.
ناگهان سایه ی بدنش را همچون صلیبی بر روی دیوار مشاهده کرد.
احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!!